خود مدیریتی
مقدمه:
پرورش قابلیت رهبری و مدیریت، فرآیندی مستمر و پیچیده محسوب میشود که موفقیت یا شکست نهایی یک مدیر را رقم میزند. بسیاری از متخصصان این عرصه، پس از دستیابی به سطحی قابل قبول از کارایی، به دلایل مختلف از جمله رضایت از وضعیت موجود یا درک ناکافی از الزامات عمیقتر نقش خویش، پیشرفت خود را متوقف میکنند و از رسیدن به مراتب عالی بازمیمانند. نقطه آغازین خروج از این رکود و حرکت به سوی تبدیل شدن به مدیری بزرگ، نه در عوامل بیرونی، که در درون فرد نهفته است. اینجاست که مفهوم خودمدیریتی به عنوان اولین و اساسیترین رکن، اهمیت خود را نشان میدهد. مدیریت مؤثر با فرد آغاز میشود، چرا که هویت شخصی، باورها، ارزشهای درونی، افکار و احساسات و به طور ویژه، نحوه ارتباط برقرار کردن با دیگران، برای افرادی که قرار است تحت تأثیر قرار گیرند، از اهمیت فوق العاده برخوردار است. کارکنان به صورت ناخودآگاه و مداوم، هر تعاملی، هر کلامی و هر اقدام مدیر خود را زیر ذرهبین میبرند تا نیت و شخصیت حقیقی او را کشف کنند. پرسش محوری که دائماً در ذهن آنان مرور میشود این است که آیا میتوانند به این فرد اعتماد کنند. پاسخ به این پرسش است که سطح تلاش، تعهد شخصی و تمایل به پذیرش نفوذ را تعیین مینماید. بنابراین، خودمدیریتی فراتر از یک مهارت فنی، یک سفر درونی برای تقویت شایستگی و شخصیتی است که اعتماد را جلب میکند و بستر لازم برای نفوذ سازنده و پایدار را فراهم میسازد. این فرآیند مستلزم خودآگاهی عمیق و توانایی مدیریت خود در موقعیتهای مختلف است تا روابط حرفهای سازنده و اثربخشی شکل گیرد، روابطی که اگر به درستی فهم و اجرا نشوند، میتوانند به عاملی بازدارنده در مسیر پیشرفت فرد و سازمان تبدیل شوند.
خودمدیریتی؛ محور اساسی نفوذ سازمانی:
اساس توانایی یک مدیر در هدایت دیگران، ریشه در درک و مدیریت خود او دارد. این گزاره به هیچ وجه اغراقآمیز نیست، چرا که مدیریت در ذات خود نه با اعمال زور، که با تأثیرگذاری محقق میشود. نفوذ مؤثر نیز تنها در سایه اعتمادی حاصل میگردد که دیگران نسبت به مدیر خود احساس میکنند. این اعتماد یک ساختار دو بعدی است؛ بعد اول باور به شایستگی مدیر است، بدین معنا که افراد اطمینان حاصل کنند که مدیر میداند چه باید بکند و چگونه باید آن را انجام دهد. بعد دوم، باور به شخصیت مدیر است، یعنی این اطمینان که انگیزههای مدیر نیکوست و او به موفقیت و رشد افرادش علاقهمند است. فقدان هر یک از این دو بعد، بنیان اعتماد را سست کرده و توانایی مدیر برای رهبری را به شدت تضعیف میکند. تمامی تلاشهای مدیر، اعم از برنامهریزی، سازماندهی یا تصمیمگیری، در نهایت توسط افرادی به اجرا درمیآید که میزان تعهد و کیفیت کارشان مستقیماً به پاسخ آنان به پرسش اعتماد بستگی دارد. بنابراین، مدیریت پیش از آن که درباره دیگران باشد، درباره خود فرد است. این که مدیر چگونه در شرایط فشار واکنش نشان میدهد، چگونه با شکستها برخورد میکند، آیا به قولهای خود پایبند است و آیا انسجام بین گفتار و کردارش وجود دارد، همه و همه تحت بررسی دقیق پیرامون او قرار دارد. این ویژگیهای فردی است که در نهایت مشخص میکند آیا مدیر منبعی الهامبخش و قابل اتکاست یا تنها یک مقام سازمانی با اختیارات رسمی.
صورتبندی نادرست روابط؛ مانعی بزرگ در مسیر اعتمادسازی
نمایش عینی شخصیت مدیر، به واضحترین شکل ممکن در کیفیت روابطی که با دیگران به ویژه با زیردستان مستقیم خود برقرار میکند، تجلی مییابد. یک خطای رایج اما بسیار آسیبزننده در میان مدیران، شکلدهی نادرست این روابط حیاتی است. دو الگوی متضاد اما هر دو ناکارآمد در این زمینه قابل مشاهده است. الگوی اول، گرایش به برقراری روابط بیش از اندازه شخصی و دوستانه است. مدیری که از عنوان "رئیس" خود احساس ناراحتی میکند و تمایل شدیدی به محبوبیت دارد، ممکن است مرزهای حرفهای و شخصی را مخدوش سازد. چنین مدیری به صورت تلویحی این پیام را ارسال میکند که افراد باید به دلیل وجود رابطه دوستی، از دستورات او پیروی کنند. این استراتژی در کوتاهمدت ممکن است حس خوبی ایجاد کند، اما هنگامی که مدیر ناگزیر شود بر اساس معیارهای عینی و منصفانه تصمیماتی سخت بگیرد، مانند رد درخواست ترفیع یک دوست یا محروم کردن دیگری از پاداش، این احساس خیانت و رنجش به وجود میآید. در این حالت، نه تنها آن رابطه خاص آسیب میبیند، بلکه احساسات منفی ایجاد شده به سراسر تیم سرایت کرده و فضای اعتماد را از بین میبرد. افراد احساس میکنند که اساس رابطه بر مبنای صداقت نبوده است.
پیامدهای منفی رویکرد صرفاً تجاری و فاصلهگیر:
در طرف مقابل، الگوی دوم مدیریت، رویکردی کاملاً تجاری و غیرشخصی است. در این مدل، مدیر هرگونه گفتگوی غیررسمی یا سرمایهگذاری عاطفی برای شناخت افراد به عنوان انسان را کنار میگذارد. تمرکز او منحصراً بر روی نتایج و دستاوردها قرار دارد و فرض بر این است که به دلیل تخصص و دانش فنی بالاتر در این موقعیت قرار گرفته است و نقش کارکنان تنها اجرای دستورات است. پیام اصلی چنین مدیری این است که افراد صرفاً به دلیل جایگاه سازمانی و اختیارات رسمی او باید اطاعت کنند. این سبک رهبری مبتنی بر ترس و اقتدارمحض، ممکن است در کوتاهمدت نتایجی را تولید کند، اما در میانمدت و بلندمدت به بهای از دست دادن مشارکت و تعهد کارکنان تمام میشود. زمانی که افراد احساس کنند تنها به عنوان یک ابزار برای تولید نتیجه در نظر گرفته میشوند و به احساسات، ایدهها و رشد شخصی آنان اهمیتی داده نمیشود، انگیزه درونی خود را از دست میدهند. در نهایت، بهترین و توانمندترین افراد سازمان را ترک خواهند کرد تا در محیطی کار کنند که احساس ارزشمندی و دیده شدن داشته باشند و سازمان با چالش حفظ استعدادها و هزینههای بالای جایگزینی مواجه خواهد شد.
اعتماد به عنوان تنها جایگزین پایدار برای اجبار:
حال این پرسش مطرح میشود که اگر نفوذ موثر نه از طریق دوستی افراطی و نه از طریق ترس و اقتدار خام به دست میآید، منشأ حقیقی آن کجاست؟ پاسخ در کلمهای نهفته است که زیربنای تمامی اشکال نفوذ به جز اجبار مستقیم محسوب میشود: اعتماد. همان گونه که پیشتر اشاره شد، اعتماد ترکیبی است از اطمینان به شایستگی و اطمینان به شخصیت مدیر. ایجاد و حفظ این اعتماد نیازمند رفتار مداومی است که آن را تقویت کند. این به معنای نشان دادن شایستگی فنی و مدیریتی از طریق تصمیمات درست و راهنماییهای مفید است. همزمان، به معنای نشان دادن صداقت، درستکاری، انصاف و علاقه به موفقیت اعضای تیم است. مدیر باید نشان دهد که موفقیت تیم و افرادش برای او اولویت دارد و منافع شخصی خود را بر منافع جمعی ترجیح نمیدهد. این سطح از اعتماد است که به مدیر اجازه میدهد در شرایط دشوار، از تیم خود بخواهد فراتر از حد معمول تلاش کند، ایدههای نو و گاهی پرریسک را بپذیرند و در مسیری که او ترسیم کرده است، با اطمینان قدم بردارند، چرا که به قضاوت و نیت او ایمان دارند. بنابراین، خودمدیریتی در نهایت سفری برای تبدیل شدن به فردی است که شایستگی اعتماد دیگران را دارد.
نتیجهگیری:
در تحلیل نهایی، خودمدیریتی را میتوان بنیادیترین رکن در معماری رهبری بزرگ دانست. این فرآیند، حرکتی خودآگاهانه و مستمر به سوی درک عمیقتر انگیزهها، ارزشها و تأثیر رفتارهای فردی بر دیگران است. چالش اصلی در این مسیر، اجتناب از دو الگوی افراطی رابطهسازی، یعنی ورود بیش از حد به حریم شخصی از یک سو و ایجاد فاصله عاطفی بیش از حد از سوی دیگر، و یافتن تعادل ظریف در برقراری روابطی حرفهای، محترمانه و در عین حال انسانی است. دستیابی به این تعادل، مستلزم پرورش دو ویژگی کلیدی خودآگاهی و خودکنترلی است. خودآگاهی به مدیر امکان میدهد تا انگیزههای واقعی خود، نقاط قوت و ضعفش و تأثیر کلام و عملش بر دیگران را به وضوح ببیند. خودکنترلی نیز به او توانایی میدهد تا در شرایط پرتنش، واکنشهای تکانشی خود را مدیریت کرده و بر اساس ارزشها و اهداف بلندمدت رفتار نماید. نتیجه نهایی این سرمایهگذاری درونی، کسب اعتماد است. اعتمادی که سرمایه اجتماعی بیبدیل مدیر محسوب شده و امکان نفوذ سازنده، ایجاد تعهد عمیق و هدایت تیم به سمت عملکرد برتر را فراهم میکند. بدون این پایه محکم، هرگونه تلاش در حوزههای دیگر مدیریت، از جمله شبکهسازی و تیمسازی، بر پایهای سست استوار خواهد بود. بنابراین، مدیران بلندپایه باید پیش از اقدام برای مدیریت دیگران، وقت و انرژی قابل توجهی را صرف مدیریت و توسعه خود کنند، چرا که اثربخشی نهایی آنان به عنوان یک رهبر، بازتاب مستقیم بلوغ شخصی و حرفهای ایشان است.