راهکارهای عملی برای پرورش تعالی در تیمها
مقدمه:
پس از بررسی ماهیت یکتای برتری و ناکارآمدی الگوهای استاندارد، اکنون به ارائه راهکارهای عملی میپردازیم که رهبران و مدیران میتوانند برای پرورش استعدادها و رسیدن به عملکرد برتر در تیمهای خود به کار گیرند. این راهکارها بر پایه این اصول استوار هستند که برتری یک پدیده شخصی است، یادگیری زمانی به بهترین شکل اتفاق میافتد که بر نقاط قوت تمرکز شود، و نقش رهبر نه اصلاحکننده که تسهیلگر رشد است.
در این درس، به پنج راهکار عملی خواهیم پرداخت که میتوانند جایگزین روشهای سنتی بازخورد شوند. هر یک از این راهکارها به گونهای طراحی شدهاند که به رهبران کمک کنند تا محیطی ایجاد کنند که در آن هر فرد بتواند بهترین نسخه خود باشد و استعدادهای منحصر به فرد خود را به نمایش بگذارد.
این روشها نه تنها بر پایه تحقیقات علمی استوار هستند، بلکه در عمل نیز اثربخشی خود را نشان دادهاند. آنها نیاز به تغییر نگرش اساسی از کنترل به تسهیلگری، از تصحیح به تقویت، و از استانداردسازی به فردیسازی دارند. با به کارگیری این راهکارها، سازمانها میتوانند به جای دستیابی به عملکرد متوسط، به سطوح بالایی از برتری و نوآوری دست یابند.
جستجوی نتایج مثبت:
اولین و مهمترین گام در پرورش برتری، تغییر تمرکز از شناسایی مشکلات به جستجوی فعالانه نتایج مثبت است. رهبران باید به دقت محیط کار را زیر نظر بگیرند تا لحظاتی را شناسایی کنند که در آنها یک فرد به طور طبیعی و مؤثر به نتیجهای چشمگیر دست مییابد. این لحظات میتوانند کوچک و به ظاهر ناچیز باشند، مانند زمانی که یک کارمند به شیوهای خلاقانه مشکل مشتری را حل میکند، یا زمانی که یک عضو تیم ارائهای ارائه میدهد که حضار را مجذوب خود میکند.
هنگامی که چنین لحظهای شناسایی شد، نقش رهبر این است که جریان کار را متوقف کند و توجه فرد را به آنچه اتفاق افتاده است جلب نماید. این کار نه با تعریف و تمجید کلی، بلکه با اشاره مشخص به آنچه به خوبی انجام شده است انجام میشود. برای مثال، به جای گفتن "کارت عالی بود"، رهبر میتواند بگوید: "وقتی آن داده پیچیده را با آن مثال ساده توضیح دادی، دقیقاً توانستم موضوع را درک کنم".
این روش که از آن به عنوان "بازپخش لحظات موفقیت" یاد میشود، به فرد کمک میکند تا الگوی رفتاری که منجر به موفقیت شده است را شناسایی کند، درک کند، و قادر به تکرار آگاهانه آن باشد. این فرآیند، یادگیری واقعی را ممکن میسازد - فرآیندی که در آن فرد با کمک یک ناظر آگاه، الگوهای درونی موفقیت خود را کشف کرده و توانایی خود را برای خلق آگاهانه آن الگوها افزایش میدهد.
بازگو کردن واکنشهای شخصی:
دومین راهکار مهم، جایگزینی قضاوت و ارزیابی با بازگو کردن صادقانه واکنشهای شخصی است. رهبران باید بیاموزند که به جای بیان نظرات کلی درباره عملکرد افراد، احساسات و تجربیات شخصی خود را از تعامل با آنان به اشتراک بگذارند.
برای مثال، به جای گفتن "ارائه تو قانعکننده نبود"، رهبر میتواند بگوید: "وقتی به اسلاید سوم رسیدی، احساس کردم ارتباط بین دادهها و نتیجهگیری را از دست دادم". این روش بر چند اصل مهم استوار است: اولاً، بیان احساسات شخصی غیرقابل انکار و غیرقابل بحث است. ثانیاً، این روش از حالت قضاوت و ارزیابی خارج شده و به حالت اشتراکگذاری تجربه وارد میشود. ثالثاً، این روش به فرد کمک میکند تا تأثیر اقدامات خود بر دیگران را ببیند، بدون اینکه احساس مورد حمله قرار گرفتن کند.
برای مؤثر بودن این روش، توصیف واکنشها باید مشخص، دقیق و در زمان مناسب باشد. استفاده از عباراتی مانند "این چیزی بود که من تجربه کردم"، "این احساسی بود که در من ایجاد شد"، یا "این تاثیری بود که بر من گذاشت" میتواند به ایجاد فضایی امن برای گفتگو کمک کند.
اولویتدهی به لحظات برتری:
سومین راهکار، تغییر اولویتها از حل مشکلات به شناسایی و تقویت لحظات برتری است. در محیطهای کاری، معمولاً مشکلات و مسائل توجه فوری رهبران را به خود جلب میکنند. این طبیعی است، زیرا مشکلات میتوانند اختلالآفرین باشند و نیاز به رسیدگی فوری دارند.
با این حال، اگر رهبران تنها بر حل مشکلات تمرکز کنند، هرگز نمیتوانند به برتری دست یابند. حل مشکلات تنها سازمان را از حالت اختلال عملکرد خارج میکند، اما آن را به سطوح بالای عملکرد نمیرساند. برای دستیابی به برتری، رهبران باید عمداً توجه خود را به شناسایی و تقویت لحظاتی معطوف کنند که در آنها برتری در حال وقوع است.
این بدان معناست که رهبران باید آگاهانه تصمیم بگیرند که توقف و برجستهسازی موفقیتها را در اولویت قرار دهند. هنگامی که رهبر شاهد لحظهای از برتری است، باید آن را به عنوان یک "اولویت قطعی" در نظر بگیرد - لحظهای که ارزش متوقف کردن جریان کار و توجه دادن همه به آن را دارد. این کار نه تنها به فرد کمک میکند تا الگوی موفقیت خود را بشناسد، بلکه فرهنگی ایجاد میکند که در آن برتری دیده شده، تقدیر شده و تقویت میشود.
کاوش در زمان حال، گذشته و آینده:
چهارمین راهکار، استفاده از روشهای پرسشگری است که بر راهحلهای موجود در خود فرد متمرکز هستند. هنگامی که فردی با چالشی روبرو میشود و از رهبر راهنمایی میخواهد، به جای ارائه راه حل، رهبر میتواند از روش پرسشگری سهزمانه استفاده کند.
ابتدا، از فرد بخواهید سه چیزی را که در حال حاضر در کارش خوب پیش میرود نام ببرد (حال). این سؤال باعث فعالسازی سیستم عصبی آرامشبخش شده و فرد را در وضعیتی قرار میدهد که برای یادگیری و خلاقیت مساعد است.
سپس، از او بپرسید که در گذشته در موقعیتهای مشابه چگونه با موفقیت بر چالش غلبه کرده است (گذشته). این سؤال به فرد کمک میکند تا الگوهای موفقیت خود را شناسایی کند و ببیند که از قبل دارای منابع لازم برای مواجهه با چالش است.
در نهایت، از او بپرسید که بر اساس دانش و تجربه خود، چه راهحلهایی میتواند برای وضعیت حاضر ارائه دهد (آینده). این روش بر این باور استوار است که هر فرد از قبل دارای پاسخهای مورد نیاز خود است، و نقش رهبر تنها کمک به او برای دسترسی به این پاسخها است.
پرسشگری هدفمند:
پنجمین راهکار، جایگزینی دستورالعملهای مستقیم با پرسشهای هوشمندانه است. به جای گفتن به افراد که چه کاری انجام دهند، رهبران میتوانند با پرسیدن سؤالات قدرتمند، آنان را به تفکر و کشف راهحلهای خودشان هدایت کنند.
برای مثال، به جای گفتن "تو باید مهارتهای ارتباطی خودت را بهبود ببخشی"، رهبر میتواند بپرسد: "چه روشهای ارتباطی در گذشته برای تو مؤثر بودهاند؟" یا "وقتی دارید پیام خود را منتقل میدهید، چگونه میتوانید مطمئن شوید که دریافتکننده آن را به درستی دریافت کرده است؟"
این نوع پرسشگری چند مزیت مهم دارد: اولاً، استقلال و احساس مالکیت فرد را افزایش میدهد. ثانیاً، بر نقاط قوت و منابع موجود فرد تمرکز میکند. ثالثاً، باعث یادگیری عمیق و درونیسازی میشود. رابعاً، رابطه رهبر-فرد را از حالت والد-فرزندی به حالت بزرگسال-بزرگسال تغییر میدهد.
نتیجهگیری:
راهکارهای ارائه شده در این درس، تغییر پارادایم اساسی در رویکرد به توسعه و مدیریت عملکرد ارائه میدهند. به جای تمرکز بر ضعفها و شکافها، این راهکارها بر شناسایی و تقویت نقاط قوت تمرکز میکنند. به جای تحمیل راهحلها از بیرون، به افراد کمک میکنند تا پاسخهای درونی خود را کشف کنند.
اجرای این راهکارها نیاز به تغییر اساسی در ذهنیت رهبران دارد. آنان باید از نقش سنتی "عیبیاب و اصلاحکننده" به نقش جدید "کاشف و تقویتکننده برتری" تغییر موضع دهند. این تغییر آسان نیست، زیرا نیاز به کنار گذاشتن کنترل و پذیرش این واقعیت است که هر فرد مسیر منحصر به فردی به سوی برتری دارد.
با این حال، نتیجه این تغییر قابل توجه است. سازمانهایی که این رویکرد را اتخاذ میکنند، نه تنها به عملکرد بالاتر دست مییابند، بلکه درگیری، نوآوری و حفظ کارکنان بهتری را تجربه خواهند کرد. آنان فرهنگی ایجاد میکنند که در آن افراد دیده شده، شنیده شده و برای مشارکت های منحصر به فردشان ارزش گذاری میشوند.